موضوع: حرف نزدن با غریبه‌ها

نیکی و خانم غریبه

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه دختر کوچولو بود به اسم نیکی. نیکی کوچولو هر روز عصر با مامانش به پارک می‌رفت. مامان روی نیمکت می‌نشست و کتاب می‌خوند، نیکی کوچولو هم با دوستاش توی زمین بازی، بازی می‌کرد. 

یه روزی از روزا که پارک حسابی خلوت بود و نیکی کوچولو قدری از مامانش دور شده بود، یه خانم خوشتیپ با یه ماشین قرمز قشنگ، اومد کنار پارک. شیشه‌ی ماشینو پایین کشید و با مهربونی بهش گفت: «سلام! چه دختر نازی هستی تو! اسمت چیه؟»

نیکی اسمشو گفت و به مامانش نگاه کرد. مامان دورتر بود و صدای حرف زدن اونو با خانومه نمیشنید. خانوم مهربون از ماشین پیاده شد. رفت سمت نیکی و ازش پرسید: «مامانت کجاس نیکی جون؟»

نیکی با انگشت مامانشو نشون داد. با اینکه خانومه خیلی خوش‌اخلاق بود، اما نیکی نمی‌دونست چرا حس خوبی نداره. واسه همین یه قدم رفت عقب‌تر. 

خانومه با هیجان گفت: «وای پس تو دختر دوستِ منی!‌ من یکی از دوستای مامانتم. اسمم مریمه!»

نیکی نمی‌دونست که مامانش دوستی به اسم مریم داشته. 

خانوم مهربون اومد جلوتر و گفت: «میای یه کار هیجان‌انگیز انجام بدیمو مامانتو خوشحال و شگفت‌زده کنیم؟»

نیکی از فکر خوشحال شدن مامانش هیجان‌زده شد و گفت: «مثلا چیکار؟»

خانومه گفت: «بیا بریم برای خودت و مامانت بستنی بخریم و زود برگردیم!» بعد صداشو آروم کرد و با خنده گفت: «آخه منم مثل تو مامانتو خیلی دوست دارم! میخوام دوتایی خوشحالش کنیم!»

نیکی هم هیجان داشت، هم خیلی تعجب کرده بود. نمی‌دونست چه جوابی باید بده. دوباره به مامانش که غرق کتاب خوندن بود نگاه کرد و رفت تو فکر.

بچه‌ها!

به‌نظر شما نیکی چه جوابی باید به اون خانم بده؟ باهاش بره یا نه؟ اگر شما به‌جای نیکی بودین چکار می‌کردین؟ حتما تو کامنت‌ها برام بنویسین.

سایر لینکهای مرتبط با نسیم قصه‌ها👈 اینجاست.

4 پاسخ

  1. سلام
    داستانهای شما واقعا مفید و آموزنده هست و با قرار دادن کودک در شرایط مشابه ، ذهن و فکر کودک را برای گرفتن تصمیم های درست در بزنگاه ها آماده و هشیار می کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط